|
چند دقيقه زير آب | ||
|
اینجا برای من کلی خاطره داره دوسش دارم از اون روزای اولش که برو بیایی داش تا این روزاش که تو سکوتش داره منو تماشا میکنه , اولین بار که با وبلاگ آشنا شدم همشون چن سالی بود که خاموش بودن بعد من از خودم میپرسیدم یعنی اینا مردن, خلاصه اینکه خاستم بگم من هنوز زندم تا ابد :) [ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ۱٠:٤٩ ب.ظ ] [ سایه ]
وقتی همه اطرافیانت بهت میگن تو خیلی مهربونی! اونوقت سر کلاس یکی جلو همه بهت بگه صدات مهربونه! و این صفت هیچ جا ولت نکنه دقیقا میتونی به این نتیجه گیری برسی که خیلی اخمقی! بوس [ ۱۳٩٠/۱٠/٢ ] [ ۱۱:٥٩ ب.ظ ] [ سایه ]
یعنی من فک میکنم هر کی دانشمند یا چیزی تو این مایه ها میشه حتما یه جای کارش حسابی میلنگیده! آخه چه جوری آدم میتونه از این همه خوشی و علافی بگذره بچسبه به کتاب! *** لاکپشت وار جلو میرویم [ ۱۳٩٠/٩/٢۱ ] [ ۱٢:۳٤ ب.ظ ] [ سایه ]
من دارم درس میخونمااااا.... نگذاردیگران نام تورابدانند،همین زلال بیکران چشمانت برای پچ پچ هزارساله آنان کافیست. احمدشاملو [ ۱۳٩٠/۸/۳٠ ] [ ۸:٥۸ ب.ظ ] [ سایه ]
بالاخره تو درصد اینهمه ایدز بالاخره تو درصد اینهمه ms بالاخره تو درصد اینهمه انواع هپاتیت بالاخره تو درصد اینهمه اعدام و زندان بالاخره تو درصد اینهمه اعتیاد بالاخره تو درصد اینهمه سرطان بالاخره تو درصد اینهمه معلولیت بالاخره تو درصد اینهمه بیماری و درد من هم درصد خودمو برداشتم نوش جانم شک نکن تنها چیزی که منو از پا در میاره بوسه عزرائیله
[ ۱۳٩٠/۸/٢۳ ] [ ۱۱:٢٠ ب.ظ ] [ سایه ]
دارم درس میخونم 3 ماه دیگه امتحانه و هدف من اینه که فقط بتونم مجاز شم خونه خالی خاله رو دزد زده گویا اونوقت مامان من میگه آبرویییییییی آدمو میبرن با این شلختگیشون!!! ××× توضیح خالم اینجا زندگی نمیکنه ولی یه آپارتمان دارن که خالیه یعنی اثاثش در حد زندگی لب خط فقره دزد بیچاره زده بود به کاهدون کلی خندیدیم زنگ زدیم 110 اومد جاپاهارو که نگاه کرد گفت :خانوم دزدست نه آقا دزده تا حالا جاپای دزد ندیده بودم عینه رد آدمیزاد بود تا دزد خونمونم شانس نداره
[ ۱۳٩٠/۸/٢۱ ] [ ٢:٤٦ ب.ظ ] [ سایه ]
خیلی دلم میخاست حالا میتونستم سرمو میذاشتم رو خیالش و بهش میگفتم آخه چرا؟؟؟؟ خودش میدونست که هیچکی حتی صمدآقا هم نمیتونست مث من بخنده بخندونه و جیغ بکشه و عاشقش باشه چقدر این دلبریدن لعنتی سخته با یه عکس یه خاطره یه ذره یاد مهربونیاش همه چی ابری میشه نمیدونم تنها جوابی که واسه خودم دارم اینه که خوشیختی با اون سهم من نبود اما عادت میکنم هرچند میدونم که سیاهیش تا همیشه ته دلم هست کاش اونم میفهمیدو منو آزار نمیداد کاش میرفت از این شهر دوسش داشتم خیلی مهربون بود به هیچ چیزم نه نمیگفت زیر بارون شبا تو کوچه ها مسابقه دادن چشم بسته تا مغازه عروسک فروشی رفتن با درختا رقصیدن ... همه این چیزای ساده برا من معنی زندگی بود اما حیف که نشد اون فک میکرد یه ناجیه برا همه و این یعنی..........
بار سنگینی رو دوشمه نگاه اطرافیان حرفاشون قضاوتاشون و تظاهر من به بی خیالی....و تنهاییییییی [ ۱۳٩٠/۸/٢٠ ] [ ٩:٥٩ ب.ظ ] [ سایه ]
انگار نه انگار از رو نمیرود این پیچ سرنوشت! خب من از رو میرم زیر خوبه حالا؟؟؟ [ ۱۳٩٠/۸/٢٠ ] [ ٩:٢۱ ب.ظ ] [ سایه ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||